تبليغاتX
معجزه عشق

معجزه عشق

اگر در جست و جوی کمال نباشید ،به برتری نمی رسید.

کاش ان لحظه که میخواستی چشم هایت را برای همیشه از من بگیری اواز محزون قلب شکسته ام را می شنیدی. اواز غمگین قلبم را تمام قناری های عاشق شنیدند.تو چرا نشنیدی؟

قلبم را بار ها شکستی اما باز با تمام وجودم تو را خواستار بودم.

نیازی نبود برای یافتن معنی عشق همه ی کتاب ها را زیرو رو کنی.کافی بود فقط یک بار به نگاهم چشم می دوختی. ولی نگاه یخ زده ات هرگز گرمای نگاهم را حس نکرد و من مطمئن هستم قلب سردت هیچ گرم نخواهد شد چ.ن قلب تو روز به روز سرد تر میشود و افتاب عشق من نیز به زودی غروب می کند و فقط تو می مانی همراه با فلب یخ زده ات!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:56  توسط هستی  | 

در غیبت خورشید

در جاده ای که به انتهایش فاصله ها باقی است،

در راهی که سایه ای تا تن خسته ام لحظه ای بیاساید،

خسته و دلگیر از فاصله ی شب و روز در حرکتم؛

شب هایی که سحر را تجربه نکرده و روز هایی که خوشید غیبت خود را طلوع می کند.

من در این راه تنهایم.

در سرنوشتی به نام زندگی.

زندگی بدون بهار و بدون عشق.

من در پی خویشتن، من به دنبال معنی من، برای باور بودن،

برای لمس عشق در این مسیر در حرکتم.

با اینکه می دانم در این راه باز گشتی وجود ندارد،

شب و روز در حرکتم.

شاید...

به او گفتم برایم گل بفرست ،خار فرستاد.

به او گفتم قلبت را بفرست،سنگ فرستاد.

اه،برگ ها را پس بزنید و قلب دخترک را دریابید که

چقدر غمگین است.

Image By Pic.Blogfa.Com

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط هستی  | 

قطار خوشبختی

در ایستگاه قطاربه انتظار نشسته ام.

می گویند قرار است قطار خوشبختی بیاید ،

سال هاست که در این ایستگاه به ریل های زندگی چشم دوخته ام ،

تا ببینم چه موقع چرخ های قطار خوشبختی بر روی این ریل ها خواهد لغزید.

صدای سوت قطار می اید و کم کم قطار را می بینم.

می گویند قطار سفید است ... سفید ، سفید ،سفید !

صدای گریه ی نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد ،

نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد

به سرعت باد از کنارم می گذرد و من به انتظار نشستم .

بازم صدای سوت قطار مرا می شکند ، می گوید قطار عشق است.

می خواهم زود تر ان را ببینم .

از دور دست ها پیدا می شود .

با خود عشق را همراه دارد...سرخ ، سرخ ، سرخ !

دخترکی دستان کوچکش را برای من تکان می دهد و

مادرش او را به داخل قطار می کشد  ،

چقدر قطار عشق زیباست!

پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید ؟

باز صدای سوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند .

ریل های زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند ؟

مرد سوزن بان به کنارم می اید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود.

سوار قطار ابدیت می شود و می رود .

تنها شدم ، او هم رفت ، دیگر چشمانم سویی ندارد .

صدایی به گوشم می رسد ،صدای سوت قطار است .

قطار خوشبختی می اید .

چقدر زیباست ؛ هفت رنگ عشق و من با ان همراه می شوم .

می بینم خوشبختی در لحظه های  گم شده زندگی بو ده است و من

چه بیهوده سال ها به انتظار نشسته ام .

خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان ،در دستان دخترک کوچک نهفته بود !

خوشبختی خود من بودم ، فکرم ،عشقم ،و خدا همیشه با من بود.

 

دیگر نمی توانم حرف دل  را پشت قلم پنهان کنم ،

هر چند که این روز ها دیگر کسی مجالی برای خواندن بهانه های بغض گرفته ندارد !

هنوز هم شعر هایم باران خورده است ؛

اما دیگر نمی خواهم سبزی واژه های تازه را به بغض قافیه های دلتنگ پیوند بزنم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط هستی  | 

راز هستی در پیام ناشناخته

حلقه ی عشق محبوبی را به قلبت بیاویز:

که اگر او را دوست بداری او نیز تو را دوست بدارد.

در زندگی با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند

برای جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند.

از تنها شدن نترس، تو همیشه تنهایی!

اگر به درونت سر بزنی ، می بینی که تو یکتا و یگانه ای.

هیچ اتفاقی تو را با هیچ پدیده ای ،همسان و برابر نمی کند...

و این تفاوت ها ،نشانه ی خلا قیت بی نظیر خالق هستی است.

وقتی از جاده بترسی ،اولین نشونه به شکل تردیدو ترس به سراغت میاد.

بهت می گه ولش کن ،بزار همین جا که هستیم بشینیم.

روح همیشه به دنبال تازه هاست.

به دنبال کشف حقیقت و لمس احساس هاست.

وقتی روح ،سفر خودشو به اعماق اغاز می کنه،

تنها با این حقیقت و درک اون ازاد می شه!

حقیقت وقتی مشاهده شد ،تو رو برای همیشه رها می کنه!

اون وقته که تو احساس ارامش می کنی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:31  توسط هستی  | 

سکوت

در رویای خود به استقبال چشمان تو امدم که عاشقانه ترین کلمات را به من تعارف می کند.

انجاست که وجودم از ابر ها می گذر...

در غبار اندوه ،چشمانت را می بینم که به من خیره شده است.

می بینم که چگونه به خاطر سکوت دنیایی ام می شکنی و فرو می ریزی .

دوست داشتم مثل گذشته ها با تمام وجود باتو سخن بگویم...

ولی باور کن واژه هایم از جنس سکوتند.

باور کن نگاهم را...التماس چشم هایم را...دوست داشتن و معجزه ی عشق را.

باهر نفس تورا تکرار می کنم ،ای اشننای غریب لحظه هایم.

کاش می شکستی سکوت صدایت را تا فریاد، طوفان عشق را در تو بیدار کند.

مرا بخوان ، ناقوس های خاک خورده ی قلبم را به صدا در بیاور.

دست هایم به سردی یک روز بارانی است،

...کجاست شکوه دوست داشتن تو...

به انتظار غریبانه ام پایان دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط هستی  |