در ایستگاه قطاربه انتظار نشسته ام.
می گویند قرار است قطار خوشبختی بیاید ،
سال هاست که در این ایستگاه به ریل های زندگی چشم دوخته ام ،
تا ببینم چه موقع چرخ های قطار خوشبختی بر روی این ریل ها خواهد لغزید.
صدای سوت قطار می اید و کم کم قطار را می بینم.
می گویند قطار سفید است ... سفید ، سفید ،سفید !
صدای گریه ی نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد ،
نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد
به سرعت باد از کنارم می گذرد و من به انتظار نشستم .
بازم صدای سوت قطار مرا می شکند ، می گوید قطار عشق است.
می خواهم زود تر ان را ببینم .
از دور دست ها پیدا می شود .
با خود عشق را همراه دارد...سرخ ، سرخ ، سرخ !
دخترکی دستان کوچکش را برای من تکان می دهد و
مادرش او را به داخل قطار می کشد ،
چقدر قطار عشق زیباست!
پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید ؟
باز صدای سوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند .
ریل های زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند ؟
مرد سوزن بان به کنارم می اید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود.
سوار قطار ابدیت می شود و می رود .
تنها شدم ، او هم رفت ، دیگر چشمانم سویی ندارد .
صدایی به گوشم می رسد ،صدای سوت قطار است .
قطار خوشبختی می اید .
چقدر زیباست ؛ هفت رنگ عشق و من با ان همراه می شوم .
می بینم خوشبختی در لحظه های گم شده زندگی بو ده است و من
چه بیهوده سال ها به انتظار نشسته ام .
خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان ،در دستان دخترک کوچک نهفته بود !
خوشبختی خود من بودم ، فکرم ،عشقم ،و خدا همیشه با من بود.



دیگر نمی توانم حرف دل را پشت قلم پنهان کنم ،
هر چند که این روز ها دیگر کسی مجالی برای خواندن بهانه های بغض گرفته ندارد !
هنوز هم شعر هایم باران خورده است ؛
اما دیگر نمی خواهم سبزی واژه های تازه را به بغض قافیه های دلتنگ پیوند بزنم...!